اعتقاد و ایمان

اعتقاد و ایمان

شهری بود بنام ”شهر همه جا”

یک روز صبح سرد زمستان مردی وارد این شهر شد…
وقتی که از قطار پیاده شد متوجه شد ایستگاه آن جا مانند همه ی ایستگاههای قطار مملو از جمعیت بود و مسافران می کوشیدند از میان جمعیت راه خود را باز کنند و به قطار مورد نظرشان برسند…
مرد در نهایت شگفتی متوجه شد که همه آنها پابرهنه بودند…
هیچ کس کفش به پا نداشت ….
او از ایستگاه بیرون آمد و سوار تاکسی شد… در تاکسی متوجه شد که راننده هم کفش نپوشیده بود… بنابراین از راننده پرسید: ببخشید چرا همه مردم این شهر برخلاف مردم شهرهای دیگر کفش به پا ندارند؟
راننده گفت: بله . درست است… چرا ما کفش نمی پوشیم؟ چرا؟؟
مرد وقتی به هتل رسید دید که مردم آنجا هم پابرهنه هستند…. مدیر.. صندوقدار… باربرها… پیشخدمتها… همه پابرهنه بودند…
از یکی از آنها پرسید: می بینم که شما کفش به پا ندارید… آیا چیزی درباره کفش نمیدانید؟؟
پیشخدمت گفت : چرا ما کفش را میشناسیم….
- پس چرا کفش نمی پوشید؟
- بله درست است چرا کفش نمی پوشیم؟؟
بعد از مدتی مرد مسافر از هتل بیرون آمد و در خیابانهای شهر به قدم زدن پرداخت هرکسی را که میدید پابرهنه بود… به یکی از آنها گفت: آیا نمیدانید که کفش پا را در مقابل سرما محافظت میکند؟؟؟
مرد گفت: البته که میدانم …. آیا آن ساختمان را میبینی؟ آن ساختمان یک کارخانه تولید کفش است…
ما از داشتن آن به خود میبالیم و هریکشنبه آنجا جمع می شویم تا به سخنان مدیر کارخانه درباره فواید کفش گوش دهیم….
- پس چرا کفش نمی پوشید؟
- آه درست است . چرا کفش نمی پوشیم؟؟
بله مانند اهالی آن شهر همه به دعا اعتقاد داریم …
همه ما ایمان داریم که دعا میتواند بسیاری از خواسته های ما را تحقق بخشد….
میدانیم که دعا میتواند معجزه بیافریند… ما را تغییر دهد…. زندگیمان را متحول کند و ما را احیا کند…
ما از نیروی اعجاز آگاهیم با این حال دعا نمی کنیم… چرا؟ سوال همین جاست…
‌چرا دعا نمی کنیم ؟؟؟

/ 0 نظر / 38 بازدید